تبلیغات
آوایی از دوردست

دورها آواییست که مرا می خواند


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :امیلی
تاریخ:چهارشنبه 30 مهر 1393-10:39 ق.ظ

سلام

سلام سلام
 من خوبم و سرگرم بچه داری و فرصت اینترنت رفتن پیدا نمی کنم
الحمدلله خیلی با هم اخت شدیم... امیدوارم در آینده بهتر هم بشیم. 
عکس العمل د.ست . فامیل و آشنا شکر خدا همه عالی بود و همه از این موضوع خوشحال شدن. البته خیلی ها هم تعجب کردن و گاهی سوالاتی می کردن که اذیتم می کرد.... ولی در کل از چیزی که فکر می کردم و می ترسیدم خیلی خیلی بهتر بودن.
اینم از لطف خدای بزرگ بود

با امید اینکه بتونم دختر خوبی تربیت کنم و فرزند شایسته ای تحویل جامعه بدم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:دوشنبه 10 شهریور 1393-03:21 ب.ظ

معجزه

کیا میگن معجزه وجود نداره؟..... در عرض این یک هفته برای من انقدر معجزه اتفاق افتاد که از حد شمارش بیرونه.....


خدایا این حس ناب و خالصی که بهم دادی رو با هیچ چیز عوض نمی کنم.... ای کاش بتونم قدر دان این همه لطف و کرمت باشم...

من بهترین هدیه عمرم رو به شکل معجزه از حضرت رضا علیه السلام گرفتم....

به فدای تو یا شمس الشموس یا امام رئوف یا غریب الغربا یا علی بن موسی الرضا.............



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:دوشنبه 3 شهریور 1393-10:05 ق.ظ

.

بالاخره روزی که منتظرش بودم رسید.... از هیجان خواب و خوراک ندارم... فردا قراره بریم بچه رو ببینیم. هزار جور قیافه جلوی چشمام صف بستن... هرار جور کارهای مختلفی که باید یاد بگیرم برای مراقبت از بچه... وسایلی که باید بخرم.... از طرفی چند تا سفارش نقاشی هم دارم....


خیلی استرس عجیبیه... نمی دونم تولد نوزاد خود آدم بیشتر هیجان داره یا برای بار اول دیدن فرزند خوانده....

خدایا به امید تو.....



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:دوشنبه 20 مرداد 1393-10:50 ق.ظ

تلخی روزگار

فکر کردن به بعضی اتفاقات گذشته انقدر  به قلب آدم خنجر می زنه که هیچطور نمیشه درمانش کرد..... یه جور هست در پس زمینه قلب آدم پنهون شده؛ هرچند وقتی میاد بیرون و دوباره اذیتت می کنه....

گاهی به فکرم می رسه جریانات زندگیم و بدی هایی که در حقم شده رو به شکل داستان بنویسم اما فکر می کنم نوشتن خاطرات تلخ زندگیم بیشتر به خودم صدمه بزنه و حالمو بدتر کنه....
اما جالبه که خدا همه اونایی که در حقم بدی کردن رو به سزاشون رسونده... حداقل این باعث دل خنکیم میشه...اما گذشته رو که نمیشه دوباره برگردوند..... 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:سه شنبه 20 خرداد 1393-07:39 ب.ظ

کودکی که خواهد آمد....

مدتی بود در فکر سرپرستی یک بچه و قبول کردنش به فرزند خواندگی بودیم ... به دوست و آشنا و هرکی میشد سپردیم... حتی به آشناهای دور در یک شهر دیگه هم سپرده بودیم. به خانم دکترهایی که شاید مریضی داشته باشن که بچه اش رو نخواد هم گفتیم. به خیریه ها و هرجا که فکرشو بکنین....این وسط دیگه دعایی نبود که نخونده باشم یا نذری که به جا نیاورده باشم.


عاقبت مهر پارسال دوباره ذهنم سمت شیرخوارگاه رفت. سه سال پیش که رفته بودیم خیلی حرفاشون ناامیدمون کرده بود اما پارسال وقتی با خانمی از آشنایان که کارمندسابق بهزیستی بود و اونجا آشنا داشت صحبت کردیم امید دوباره در من زنده شد و بالاخره رفتیم و به طور جدی اقدام کردیم. اولش بی سر و صدا... بدون اینکه به کسی بگیم. اما کم کم که مراحل رو یکی بعد از دیگری پشت سر گذاشتیم، مراحل سختی که شامل پزشکی قانونی و آزمایشات مختلف و معاینات پزشکی و گفتگو با روانشناس و بازدید منزل میشد، عاقبت شجاعتش رو پیدا کردیم و به خانواده گفتیم. البته خونواده خودم در جریان بودند ولی از گفتن قضیه به خونواده شوهرم می ترسیدیم که اونم الحمدلله با پشتیبانی خواهرشوهرم برطرف شد و بعد از چند ماه به بعضی از دوست و آشناهای دیگه هم گفتیم و الحمدلله اکثرشون استقبال کردند.
باورم نمیشه شش ماه از وقتی در نوبت قرار گرفتیم گذشته باشه. به ما گفتن از نه ماه تا یک سال طول می کشه ، البته ما درخواست طرح امین موقت کردیم. یعنی بچه ای که رها شده نیست و ممکنه بعدا کسی بیاد دنبالش. با این حال خود مربیان بهزیستی میگفتن خیلی کم پیش اومده که پدر و مادری دنبال بچه شون بیان. خلاصه اگه قرار بود بچه بی سرپرست درخواست بدیم سه سال حداقل طول می کشید تازه ته دلم هم راضی نمیشد...

دو ماه پیش که زنگ زدم و از پرورشگاه خبر گرفتم بهم گفتن که ورودی بچه خیلی کم شده و هنوز خیلی ها جلوتر از من توی نوبتند...
حالا واقعا نمی دونم کی نوبت به ما برسه.... یه مقدار لوازم خورده ریز خریدم اما نمی دونم بچه ای که بهمون میدن چند وقتشه... ما درخواست بچه شش ماهه دختر دادیم ولی میگن ممکنه کوچکتر یا بزرگتر باشه. خیلی استرس و هیجان دارم ... نمی دونم خدا چه بچه ای رو برامون در نظر گرفته.... چندین بار خواب لحظه ای رو دیدم که قراره بچه رو تحویلمون بدن....یک بار توی پرورشگاه با همسرم شاهد این صحنه برای یک مادر دیگه بودیم....آدم اشک تو چشاش جمع میشد.
  تنها کاری که ازم برمیاد دعا کردنه... خدایی که همیشه پشت و پناهم بوده مطمئنم بعد از این همه دعا و نذر و نیاز ناامیدم نمی کنه...

خیلی ها زندگی بدون بچه رو تمل می کنند و با کمبودش کنار میان اما من که زندگی سوت و کوری دارم فقط دلم در آرزوی سر و صدایی تو ی این خونه ست. درسته که عاشق درآغوش کشیدن بچه هام ولی تنها دلیل آوردن بچه برام ارضا شدن غریزه مادری نیست.... مادر شدن با خودش مسئولیت پذیری میاره... آدم رو وارد دنیای جدیدی می کنه که دیگه فقط به فکر خودش نیست ، یک نفر دیگه رو حتی به خودش ترجیح میده. مادر شدن آدم رو به رشد و تعالی می رسونه. کارهایی رو که قبلا شاید برای آدم مهم نباشه به خاطر ورود یک بچه به زندگیش انجام نمیده... عادات بدش رو ترک می کنه چون قراره برای بچه اش الگو باشه.

خلاصه که این روزهای انتظار خیلی سخت می گذره....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:دوشنبه 19 خرداد 1393-05:37 ب.ظ

شاهین مالتی

یک کتاب خوب هم یادم اومد معرفی کنم


اسمش شاهین مالتی نوشته آنتونی هوروویتس.  در واقع کتابش در دسته کتابهای نوجوونها قرار می گیره ولی انقدر بانمک و قشنگه که حیف بزرگها نخوننش
 
ژانرش هم کمدی جنایی کارآگاهیه من که خیلی دوست داشتم

یک کتاب دیگه از همین نویسنده خونده بودم که خیلی چرند بود اسمش دروازه کلاغ بود. یه چیز تقلیدی از هری پاتر بود ولی انگشت کوچیه اش هم نمیشدو خلاصه زیاد به نویسنده اش امیدی نداشتم اما این کتابش نظرمو عوض کرد

پیشنهاد می کنم بخونین و لذت ببرین



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:دوشنبه 19 خرداد 1393-05:20 ب.ظ

خوشی و ناخوشی


سلام

امسال برای ما شده سال درگذشتگان.... از عید تا حالا خیلی از عزیزان رو از دست دادیم....خانم بزرگ و نازنینی که برای همه مون عزیز بودن.... بعد هم مادربزرگم... و خیلی کسای دیگه از دوست و همسایه و آشنا.
امیدوارم خدا همه مادربزرگ ها و پدربزرگها رو حفظ کنه 

اما خیلی عجیبه که همیشه در خلال اتفاقات بد یا اوقاتی که آدم ناخوشی یا ناراحتی داره ، یه مرتبه یک اتفاق خیلی خوب یا چند تا اتفاق کوچیک خیلی خوب می افته و  به آدم دلگرمی میده....

الهی هیچوقت ناخوش نباشین یا اگر شدید  ناخوشی هاتون هم با خوشی همراه باشه



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:سه شنبه 16 اردیبهشت 1393-12:26 ب.ظ

.



هیچ چیز قشنگتر و تاثیر گذارتر از این نیست که کسایی که دوسشون داری ازت راضی باشن







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:یکشنبه 14 اردیبهشت 1393-01:35 ب.ظ

بازگشت

سلام

خیلی وقت بود که دلم می خواست برگردم ولی پسوردم یادم رفته بود!
به هر حال الان دیگه مشکل رفع شد و می تونم به اینجا سری بزنم.
برگشتنم به این معنی نیست که پست های فعالی داشته باشم، برای دل خودم می نویسم شاید فقط در حد چند خط شاید هم بیشتر...
 تصمیمات بزرگی در زندگیم گرفتم... فعالیت های هنریم  خیلی بیشتر از قبل شده.... اتفاقات خوب و بد هم به شکل پیچیده ای پشت هم رخ داده....
ولی آرزو می کنم همیشه سلامتی باشه.

فعلا برای پست بازگشت همین کافیه
خوب باشید و در پناه حق



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :امیلی
تاریخ:دوشنبه 29 آبان 1391-10:12 ق.ظ

ای اشک بیا به دیدگانم


گویند که در خانه دل هست چراغی
افروخته ، کاندر حرم افروختنی نیست

یک دانه ی اشک است روان بر رخ زرین
سیم و زر ما شکر که اندوختنی نیست

حضرت باقر علیه السلام می فرمایند:
هر كس در مصیبت جدّم اندوهگین شود و  از دیده هاى او ولو به قدر بال پشه اى اشك بیرون بیاید،  خداوند گناهان او را مى آمرزد. اگر چه مانند كف دریاها باشد.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4