تبلیغات
آوایی از دوردست - کودکی که خواهد آمد....

دورها آواییست که مرا می خواند


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :امیلی
تاریخ:سه شنبه 20 خرداد 1393-06:39 ب.ظ

کودکی که خواهد آمد....

مدتی بود در فکر سرپرستی یک بچه و قبول کردنش به فرزند خواندگی بودیم ... به دوست و آشنا و هرکی میشد سپردیم... حتی به آشناهای دور در یک شهر دیگه هم سپرده بودیم. به خانم دکترهایی که شاید مریضی داشته باشن که بچه اش رو نخواد هم گفتیم. به خیریه ها و هرجا که فکرشو بکنین....این وسط دیگه دعایی نبود که نخونده باشم یا نذری که به جا نیاورده باشم.

عاقبت مهر پارسال دوباره ذهنم سمت شیرخوارگاه رفت. سه سال پیش که رفته بودیم خیلی حرفاشون ناامیدمون کرده بود اما پارسال وقتی با خانمی از آشنایان که کارمندسابق بهزیستی بود و اونجا آشنا داشت صحبت کردیم امید دوباره در من زنده شد و بالاخره رفتیم و به طور جدی اقدام کردیم. اولش بی سر و صدا... بدون اینکه به کسی بگیم. اما کم کم که مراحل رو یکی بعد از دیگری پشت سر گذاشتیم، مراحل سختی که شامل پزشکی قانونی و آزمایشات مختلف و معاینات پزشکی و گفتگو با روانشناس و بازدید منزل میشد، عاقبت شجاعتش رو پیدا کردیم و به خانواده گفتیم. البته خونواده خودم در جریان بودند ولی از گفتن قضیه به خونواده شوهرم می ترسیدیم که اونم الحمدلله با پشتیبانی خواهرشوهرم برطرف شد و بعد از چند ماه به بعضی از دوست و آشناهای دیگه هم گفتیم و الحمدلله اکثرشون استقبال کردند.
باورم نمیشه شش ماه از وقتی در نوبت قرار گرفتیم گذشته باشه. به ما گفتن از نه ماه تا یک سال طول می کشه ، البته ما درخواست طرح امین موقت کردیم. یعنی بچه ای که رها شده نیست و ممکنه بعدا کسی بیاد دنبالش. با این حال خود مربیان بهزیستی میگفتن خیلی کم پیش اومده که پدر و مادری دنبال بچه شون بیان. خلاصه اگه قرار بود بچه بی سرپرست درخواست بدیم سه سال حداقل طول می کشید تازه ته دلم هم راضی نمیشد...

دو ماه پیش که زنگ زدم و از پرورشگاه خبر گرفتم بهم گفتن که ورودی بچه خیلی کم شده و هنوز خیلی ها جلوتر از من توی نوبتند...
حالا واقعا نمی دونم کی نوبت به ما برسه.... یه مقدار لوازم خورده ریز خریدم اما نمی دونم بچه ای که بهمون میدن چند وقتشه... ما درخواست بچه شش ماهه دختر دادیم ولی میگن ممکنه کوچکتر یا بزرگتر باشه. خیلی استرس و هیجان دارم ... نمی دونم خدا چه بچه ای رو برامون در نظر گرفته.... چندین بار خواب لحظه ای رو دیدم که قراره بچه رو تحویلمون بدن....یک بار توی پرورشگاه با همسرم شاهد این صحنه برای یک مادر دیگه بودیم....آدم اشک تو چشاش جمع میشد.
  تنها کاری که ازم برمیاد دعا کردنه... خدایی که همیشه پشت و پناهم بوده مطمئنم بعد از این همه دعا و نذر و نیاز ناامیدم نمی کنه...

خیلی ها زندگی بدون بچه رو تمل می کنند و با کمبودش کنار میان اما من که زندگی سوت و کوری دارم فقط دلم در آرزوی سر و صدایی تو ی این خونه ست. درسته که عاشق درآغوش کشیدن بچه هام ولی تنها دلیل آوردن بچه برام ارضا شدن غریزه مادری نیست.... مادر شدن با خودش مسئولیت پذیری میاره... آدم رو وارد دنیای جدیدی می کنه که دیگه فقط به فکر خودش نیست ، یک نفر دیگه رو حتی به خودش ترجیح میده. مادر شدن آدم رو به رشد و تعالی می رسونه. کارهایی رو که قبلا شاید برای آدم مهم نباشه به خاطر ورود یک بچه به زندگیش انجام نمیده... عادات بدش رو ترک می کنه چون قراره برای بچه اش الگو باشه.

خلاصه که این روزهای انتظار خیلی سخت می گذره....




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.